تا بعد خداحافظ...
وبلاگم ریشا امروز نیمه شهریور 89با 14 پست یکساله شد هر چند معلول وار رشد کرد!
دلم نمیاد آپ کنم داستان بود رو خیلی دوست دارم!(دروغ چرا روزهاست برای نوشتن بهانه ای ندارم)
چقدر روزای اول شور داشتیم و مینوشتیم!
......................................................................................................................
بود
آسمان ابریست.شب بود.رعد بود.لرزش دل آسمان بود.رخش بود.روشنایی آسمان شب بود.باد بود.کشاکش زوزه بود.دل سپردن باد به خانه های مردم بود.مردم هم بودند و منتظر…تا او بیاید و بریزد حرف هایشان را به دریا!اگر بیاید…
***
آسمان ابریست.اگر او بیاید و نامه کودک را ببرد و به دریا بریزد و آرزوی کودک برآورده شود،آن وقت لازم نیست کودک مدام سرش به سمت در بچرخاند و چکمه را ببیند.با جوراب نم به مدرسه برود و دوباره ((بابا آب داد))را در ذهن بجوید و فکر کند این جمله خوب است یا نه؟! حالا هم جورابش نم کشیده نه از باران این بار از اشک!با صدای هر غرش می لرزید.صورت زرد شده اش را از پنجره دور می کرد تا آسمان را نبیند،اما دوباره باید کنار در چکمه را می دید.نمی دانست کجا را نگاه کند.چشمش به طرح قالی که هنوز سر دار نبود افتاد،نقشی با طرح های پلاسیده! این را که دید احساس کرد دیواره ی اتاق به هم نزدیک می شود و به او فشار می آورد.بلند شد.فریاد کشید:باران می آید؟سکوت کرد.گفت:من هم نامه می نویسم!کاغذ را برداشت.((آب)) تنها واژه ای است که می توانست بنویسد!پس همان را نوشت.آرام شد.با صدای بلند گفت:باران نمی آید… کنار پنجره ایستاد تا او بیاید،نامه اش را ببرد و به دریا بریزد.با ذهن مشوش یک باردیگر نامه را مقابل عکس پدر خواند:آب.سرش را بالا گرفت و گفت:بابا آب داد ، نان داد…
***
آسمان ابریست.جای دو ردپا روی زمین خودنمایی می کرد.پیرمرد و پیرزن رو به روی هم نشسته و نگاه از پنجره دریده شان را صرف زل زدن به قالی نیمه بافته شده روی دار کردند.نقش فقط پاهای انسان ها را بدون جای پا نشان می داد!آینه هایی را که از بالا تا پایین درامتداد پله های سنگی سرد قرار داشتند با پارچه های سیاه پوشاندند تا سایه ی چند ده سالگی خود را نبینند.پیرزن دستش را به زیر چانه برد،چانه ای که سال هاست گرم نشده است!پیرمرد دستش را روی سر گذاشت،سری که حرف های چندین ساله در آن انباشته شده است.پیرمرد نگاه پیرزن کرد.یادش آمد سال ها پیش به او گفته است:با تو همیشه قدم رعنا می شود،فقط با تو.حالا دیگر آن قامت سال هاست که خمیده شده است.پیرزن مردش را نگاه کرد.یادش آمد که گفته : لباس سفیدی را که با سپیدی صبح می پوشم،دیگر بیرون نمی آورم.لباس که مدت هاست روی تنش زیبا نیست.پیرزن دوباره فکرکرد:من به تو گفتم که دوباره…پیرمرد ناگهان دستش را به علامت سکوت بالا آورد.یادش آمد گفته است:تا ردپایمان روی زمین هست زنده ایم،اگر از بین رفت با هم برای همیشه می خوابیم.پیرزن سرش را مثل عروسک های همیشه گریان تکان داد و با هم به ردپایشان نگاه کردند.کاغذی سفید در دست داشتند.آن ها می دانستند خود کاغذ داستانشان را به دریا می گوید.آن ها هم منتظر او شدند تا بیاید و نامه شان را ببرد و به دریا بریزد…
بود
آسمان ابریست.ایستاد.حرف نزد.تنها.قدم برداشت.زیر سایه شب حرکت کرد.فانوس داشت به همراه قالی بسته ای.غرش آسمان را دوست داشت.فقط مرد به نظر می رسید.پرسه می زد.صدای بوق ماشین ها را نمی شنید.از ساختمان های بلند نمی ترسید.عرض و طول خیابان ها را طی می کرد.سال هاست در سفر است.به دنبال صدای پای کسی است.هنوز پیدا نکرده است.لحظه ای مکث کرد.صدای پایی را شنید.خندید.صدای پای انسان است، شاید صدای پای آب.سرش را روی زمین گذاشت.صدای پای را شناخت.روی قالی دراز کشید.بعد هم مرد.کاغذی در دست داشت.کاغذ تن به دستان سرد مرد داد.روی تن آن نوشته شده:((تشنه ام...تشنه...)) ای کاش او که بیاید،نامه را در دستانش ببیند و به دریا بریزد.نامه اش نقشی بر قالی نشست.
بود
آسمان ابریست.صدای جیغ زن تن هر رهگذری را می لرزاند.زن دستش را بالا می برد و محکم بر زمین می کوبید.موهای پریشانش از ترس به خود پیچیده و روی پیشانی زن کز کرده اند.پنجره ها باز وبسته می شدند.زن با صدای هر رعد احساس می کرد الان بچه به دنیا می آید،اما... کشان کشان خود را به بیرون رساند با صدایی بریده رو به آسمان گفت: نمی توانم بنویسم.تو خودت پیامم را به او بگو تا به دریا بگوید.می خواهم اولین قطره باران که بارید،رحمم دریده شود و نوزادم به دنیا بیاید.حتما حالا هم خودش را برای آمیخته شدن صدای گریه اش با رعد آماده می کند.نامش را رعد خواهم گذاشت...
***
بود
آسمان ابریست.شب بود.رعد بود.لرزش دل آسمان بود.رخش بود.روشنایی آسمان شب بود.باد بود.کشاکش زوزه بود.دل سپردن باد به خانه های مردم بود.
همه جمع شدند در بچه ؛آماده پرتاب شدن در من منتظر،مضطرب کنار دار قالی با نقشی مبهم.
آن شب از باران قالی زمان خیس بود.
علی برزگر
پ.ن:این روزها ما فقط دلمان به بودها خوش است.دریا هم دیگر اعتنایی به ما نمیکند.
پ.ن:بعد از مدت ها دوست داشتم مثل چند وقت پیش بنویسم با همان سبک از من بپذیرید.
سرکی از پشت پرده حریر کشید.او خواب بود.ازجایش برخاست.جامه سفید به تن ساعت کوکی زنگ زده را که سالها بودتکان نمی خورد،روی ساعت 12 گذاشت.کنار او دراز کشید.دوباره نگاهش کرد.مثل خواب آرام خوابیده بود.نمی دانست او خواب چه کسی را می بیند!
_چه کسی تو را چنین آرام روی یک تخته پاره شناور بر آب رها کرده است؟!نه حتما من نیستم!چون هیچ وقت دریا را ندیدم!
دست برد تا پلک های او را که همیشه می گفت:پشت آن یک باغ است، را لمس کند.اما نخواست برای چندمین بار پلک هایی که بوی کافور می دهند،تنش را به لرزه در آورد.باز هم مردد شد.ولی خود را به خواب او زد:باغ پر بود از پرنده هایی که همگی پرواز کردن را یاد گرفته بودند.جست و خیزهای کودکانه ،مردان و زنان .آسمانش آبی تر بود.درخت سیب ممنوعه نداشت.صدای خنده ها و آواز برخاسته از چراگاه ،جوی کوچک میان چمنزار ، را به نهری پر ماهی تبدیل کرده بود.همه شاعر بودند.کسی به دنبال قافیه نمی گشت.در آن همهمه خود را جست و جو کرد،پشت درختان نگاهی انداخت اما نبود،قافیه های شعرش هم گم شده بودند،پس این خواب او نیست...
نگاهش را از پنجره به بیرون انداخت.ستاره غبار گرفته اش پشت ساختمان های شهر گم شده بود.تصمیم گرفت صدای قلب او را بشنود.قلبی که مثل همان ساعت کوکی زنگ زده، خوابیده بود.
_چقدر پر تپش است!اجازه ورود می دهی؟چند تای آن به خاطر من است؟
وارد شد.نسیم نبود.یادش آمد این قلب خود را به او سپرده بود تا حمایتش کند.اما سوار بر قایق در بندرگاه قلب،به سمت دریایی که هیچ وقت ندیده بود،پارو زد!
حالش دگرگون شد.به سرفه افتاد. سرش گیج می رفت.قصه قد یمی رفتن خود در قلب او یادش آمده بود.یاد برگشت افتاد.اما چه فایده...سالها بود آن قلب دیگر نمی تپید...
شرم گین سر خود را به طرف او چرخاند.با نگاه خجل زیر چشمی رصدش می کرد.باد در موهای پریشان او زوزه می کشید.دستش را دراز کرد تا موهای بافته نشده او را نوازش کند.اما نا خواسته در پیچ و تاب آن فرو رفت...
آسمان بر دل شب چنگ می انداخت.ستاره ها از ترس دیدن هم نامشان به خودکشی جمعی دست زده بودند!او را دید، دوباره خجالت.ساعت کوکی آن موقع می چرخید.ساعت 12 بود.خسته و بی هدف با تنهایی که تنش را فقیر کرده بود،خیابان ها را طی می کرد.صدای بوق ماشین هایی که برای او به صدا در می آمدند،آزارش می داد.حتما در آن لحظه پیش خود می گفت:ای کاش نسیم می وزید و ستاره را در بر می گرفت! همچنان شب بود و بوق ماشین ها آوازی منحوس سر می دادند...
سریع خود را از مو های او بیرون کشید.دیگر تحمل نداشت.دیگر نمی خواست صحنه به دار آویختن ستاره توسط ستاره را ببیند.بلند شد.پنجره ها را بست.ساعت کوکی را به زمین کوفت.فریاد می زد.حریر را پاره کرد.مشت به دیوار می کوبید.صدای ضجه اش دیگر دل ستاره و ستارها را نمی لرزاند.او برای همیشه ناله سرداد.
باز هم فردا،صدای بوق ماشین ها، ترا فیک، دود و نسیم گم رفته...در ساعت 12 که حیران بود...
خورشید نرم نرمک خود را به وسط آسمان رسانده بود.دریا امواجش را به ساحل می زد.باد زوزه کشان آواز می خواند.ماه هم سرکی از پشت آسمان می کشید... پیرمرد دو کلاه حصیری خرید یکی برای خودش و دیگری برای او.در کنار هم روی ماسه های نرم ساحل دراز کشیده بودند.آب پایشان را قلقلک می داد.پیرمرد چشمانش را که کوله باری از ندیده ها را داشت، بست.امروز اولین روزی بود که با هم آشنا می شدند.می خواست از خودش و اتفاقات این چند وقت برای او بگوید.بگوید که هفت سال بیش از اینها گذشت.در نگاه پیرمرد خورشید چهره او را زیباتر کرده بود.پیرمردگفت:نه همه چیز را نمی گویم از همین امروز صحبت می کنم. برای او بازگو می کرد که امروز صبح دستانش را در انبوه موهای خود فرو کرده بود.چند تارموی بلند سفید را جلو چشمانش گرفت.از پشت آن عکس همسرش را نگاه می کرد.دستان خود را مثل دو کبوتر پشت به هم نمایش می داد.سایه آن را روی دیوار به تماشا می نشست.سپس انگشتانش را مثل مارهای خشمگین کرد.دوباره عکس همسرش نظر خود را جلب کرد.پلک هایش سنگین شد.دفترچه اش را برداشت.نوشته هایش به صفحه آخر رسیده بود.شروع کرد به نوشتن:همسر عزیزم.حالا تو یک...دو...سه...نه هفت سال است که نیستی و برای صحبت با تو می نویسم.هر وقت آن لباس سفید با گل های قرمز را به تن داشتی می گفتی هر کس که مرد هفت سال بعد تندیسی می شود!هیچ وقت منظورت را نفهمیدم.میخواهم از خانه بیرون بروم و شهر را تماشا کنم.خداحافظ.
نور خورشید از پنجره به چشمان پیرمرد تابیده شد چشمانش کمی سوزش داد...
*** پیرمرد تازه چانه اش گرم شده بود با چشمانی بسته صورت قرمز رنگش را می دید.حس می کرد چشمانش برق می زند.برای او ادامه داد که از خانه بیرون آمد.سردرگم مردم را نگاه می کرد.دلیل شلوغی بیش از حد خیابان ها را نمی دانست.به مغاز ها نگاه می کرد که داخل هر کدام انبوهی ایستاده بودند. مردی سیه چرده با لباسی قرمز دایره زنگی زنان دور پیرمرد می چرخید و آواز می خواند.تازه یادش آمد عمو نوروز کی می آید...جلوتر رفت دست فروش های کنار خیابان سبزه و ماهی قرمز می فروختند.کودکان هر کدام با لبخندی ماهی ها را به بازی گرفته بودند.ناگهان پیرمرد جلو مغازه ای ایستاد.آب دهانش را قورت داد.دستانش می لرزید.روی قلبش انگار کسی چنبره زده باشد،سنگین شد.مدام پلک می زدو چشمانش را گشاد می کرد.دو دست خود را روی شیشه گذاشت.عینک خود را زد و به ویترین خیره شد.عکس همسرش را از جیب در آورد.به عکس نگاه می کرد و دوباره سرش را بالا می گرفت.شروع کرد به جویدن ناخن هایش .او با لباسی سفید که گل های قرمز داشت پیرمرد را متحیر خود ساخته بود.صدایش بلند تر کرد و گفت:آره،هفت سال گذشت...
***
داخل مغازه شد دست او را گرفت و با خود به بیرون آورد.پیرمرد نوازنده های دوره گرد را صدا کرد و آنها دورشان گرفته بودند و آواز می خواندند.پیرمرد سبزه و ماهی خرید.به طرف خانه حرکت کرد.در راه سرش را روی شانه های او گذاشته بود و دردل می کرد و می گفت:چقدر دلم برایت تنگ شده بود!!!
***
آفتاب چشمانش را اذیت می کرد به او می گفت:تا به اینجای کار تو نبودی اما بقیه امروز با هم مرور می کنیم امروز مثل دیگر روزها نیست!راستی این که تو را چطور به دست آوردم نمی گویم.راز است! پیرمرد دوباره شروع به حرف زدن کرد.به خانه که رسیدند هر چه لامپ بود را روشن کرد.به حمام رفت ریش هایش مرتب شد.سفره هفت سین را چید.کنار هم نشستند.سکوت کردند.رادیو گفت:آغاز سال یکهزار وسیصدو...پیرمرد تا به آخر گوش نداد.روبه او کرد تبریک گفت.انگشتری را، که هفت سال قبل خریده بود را در دستان ظریف او کرد.
***
ساعت کوکی شروع به زنگ زدن کرد.پیرمرد نفس زنان از خواب نیم روز پرید.ذهنش مشغول این بود که خواب دیده است یا نه!چراغ را روشن کرد.نفس راحتی کشید.او در کنارش بود.لباس های نو خود را پوشید.او هنوز هم آن لباس سفید با گل های قرمز به تن داشت.به کنار دریا رفتند.درساحل پیرمرد او را در آغوش گرفته بود و بالا و پایین می پرید.پایشان را در آب گذاشتند.پیرمرد رو به او کرد و گفت:احساس می کنم ماهی ها انگشتانم را می بوسند...
***
پیرمرد از حرف زدن خسته شده بود.اشک هایش بعد از گذراندن پیچ وخم های صورتش به زمین می نشستند وبا دریا همراه می شدند. آخرین جمله را گفت:نمی خواهد صحبت کنی .سکوت را بیشتر دوست داری.فقط حضور داشته باش.الان موهایت را نوازش می کنم بعد چشمانمان را باز می کنیم و به یک جای خیلی دور می رویم...
پیرمرد دستانش را برد تا موهای او را نوازش کند.اما دستش چیزی را لمس نکرد.چشمانش را گشود.او نبود.قلبش شروع به فشردن کرد.دوان دوان به هر طرف می رفت.ناگهان او را شناور روی آب دید.به طرفش شنا کرد.مدام سرش زیر آب می رفت و امواج بر مو هایش حاکم می شدند.سرانجام به او رسید.دستش را گرفت.احساس می کرد دست او خیلی سرد است.دلش لرزید.کشان کشان او را به ساحل آورد.از رمق افتاده بود.اندوهگین به او نگاه می کرد.دریا آن لباس سفید با گل های قرمز را از تن او بیرون آورده بود.رنگ پیرمرد به زردی گذاشته بود.به سختی او را به موج شکن ها تکیه داد.سرش را روی پای او نهاد.چشمانش به چشمان او خیره شد.دهانش را باز کرد و گفت:می گویم که چطور تو را به دست آوردم.داخل مغازه که شدم گفتم تو که از پشت ویترین بودی را می خواهم.صاحب مغازه گفت:چشم.اما این زیباترین مانکن ماست...
پیرمرد ادامه داد و گفت:اگر من مردم هفت سال بعد که نه هفتاد سال هم بگذرد تندیسی نمی شوم...
آفتاب در حال غروب بود.پیرمرد همانطور که به او نگاه می کرد.با چشمان باز برای همیشه خوابش برد...

برف پاکن روشن بود.خاک های روی شیشه ماشین را پاک می کرد.مرد چشمانش به نقطه ای خیره شده بود.صدای موسیقی که از رادیو پخش می شد را نمی شنیدوانگشت اشاره اش به یک سو مانده .ناگهان دندانهایش را شروع به فشردن کرد.کبوتر سفیدی را روی سیم های برق دید..از ماشین پیاده شد.آجرهایی که گوشه ای ریخته شده بود را برداشت.شروع به چیدنشان روی هم کرد.نگاهش همچنان روی کبوتر سفید بود.آجرهای چیده شده حالا دیوار بلندی را متولد کرده بودند.مرد بالاخره دهانش را باز کرد و رو به کبوتر سفید گفت:برای حبست باید دیواری دور جهان می کشم... مداد از دستش افتاد.به خود آمد.یادش رفت خواست چه کند.سرش را به اطراف چرخاند.دیوار خاکستری پر بود از نوشته ها.هنوز هم بوی سرخ پیاده را حس می کرد.سایه سیاه آن کبوتر سفید روی صورت مرد افتاد.حالش دگرگون شد.مداد را برداشت و روی دیوار نوشت:هیچ وقت نتوانستم کبوتری را در قفس کنم،اما خودم را...
توضیح:ازدوستانی که مطلب پایین را نخوانده اند،درخواست می کنم آن را بخوانند.
واژه ها در این چند سطر نمی گنجد ؛سرریز می شوند.نامه را زیر صخره گذاشتم .تا اشک آسمان را بیشتر در نیاورم.حالا که نگاه جست و جو گر تو این کاغذ را دیدی وآن را باز کردی ممنون.برای عقده گشایی این را نمی نویسم.می نویسم تا یک نفر بفهمد بیخودی شاعر آبی ها نشدم.نگاهت را به اطراف بیانداز.رد پای یک نفر ونصفی را می بینی.بله نزدیک تر شو.آنان را لمس کن.ردشان را بگیر تا طلوع آنها را می بینی.می دانم احساست بوسه ای روی رد پای من وسوگندم می ندازد.زیرا فهمید چرا من رفتم.فهمید که برای رهایی از خورشید که روزی ،سایه اش نگاه غبطه هر کسی را بر می انگیخت نرفتم،رفتم چون خورشید تندیس سردی شد وبه کویرپیوست،رفتم.الان که نامه را می نویسم.فکرم محل رزم خشکی وآب است.آب پیروز شد.خشکی شکست خورد زیرا او کویر را انتخاب کرد ومن دریا را.روز اول با خورشید سوگندها خوردیم:همیشه دریایی باشیم،همیشه بر سایه هم تکیه کنیم.همیشه...زبانم به لکنت می افتد ودستانم می لرزد،نمی توانم مورد آخررا بگویم.حالا من وسوگند در حملم در شب مه آلودی که نمی فهمم از چشمان غبار گرفته ام هست یا بغض آسمان .تا لحظاتی دیگر به آبی ها می پیوندیم.اوهم مثل من شاعر آبی ها می شود.قصه ام را برای کسی بازگو نکن.من سوگند خورده بودم که آبروی عشق نبرم.اگر می ماندم عشق بی آبرو وشرمسار می شد...
خدا حافظ
به تاریخ سوگند آخر
![]()
شب بود.من در کنار رودخانه تشویش ایستاده بودم تا او را ببینم.با بقچه ای در دست،می خواستم افطار روزه دیدار ،را با او بشکنم.به آنجا رسیدم.روی تخته سنگی مرمرین وسط آب چنگ می زد وخنیاگری می کرد.خاتون گونه شده بود.بی رحمانه زیبا می نواخت.کودکان نگاهش باشکلی شبیه بید مجنون گرد او می رقصیدند. آوازش شیره واژه را می گرفت وآن را به ماهی ها می داد،تا بنوشند.ماهی ها مست گونه شنا می کردند.ماه تصویر لبخند مهربان خود را پشت موهای اردیبهشتی او می انداخت.از گیسوان سیم گون او مثل طلوع صادق صبح آب می چکید.شب تمام مهتابش را تحفه این لحظات ناب رنگین می کرد .جهان دور او برای هفت بار چرخید.ستاره ها خودشان را برای نذر و نیازبه زمین دخیل کرده بودند.ناگهان یک لحظه نبضم خاکستری شد.اوسکوت کرد.انگار مرابه طرف خود فرا خواند.خود را به آب زدم.فکر کردم الآن لباسم رنگ احساس او می گیرد.نگاه نکردم.دستانم را دراز کردم و رو به جلو تکان خوردم.به خودم القا می کردم که خدا از جایی که او ایستاده به من نزدیک تر است.سکوتش چه شب را ژرف کرده بود.خودم را به آن بوم سفید نزدیک تر می کردم.می خواستم لالایی با هم بودن را ،روی آن نقاشی کنم.در آن لحظه متوجه شدم چکه ای آب روی ،رودخانه افتاد.ماه در حال گریه کردن بود.چشمانم را بستم .آن زمان تنم چپق کشان، همه آرزو هایم رابه جز رسیدن به او دود می کرد.آغوشم گسترانیده شد.ثانیه ها همدیگر را، روبه جلو هل می دادند.اما کسی در برم نبود.ساعت شوم بین بودن ونبودن دوازده شد.لباسم سیاه شده بود.شب ماه را از خانه اش به طرف زمین پرت کرد.ستاره ها پشت به زمین شدند.مهتاب خودش را به قعر چاه زمان انداخت.ماهی ها به خود کشی دسته جمعی در ساحل بن بست اقدام کردند.جای او روی تخته سنگ یک گل مصنوعی بود.ای کاش هیچ وقت،چشمانم را نمی بستم،زیرا شب از همین لحظه شروع شد.حالا من سالهاست در کنار رودخانه گل مصنوعی بدست نشسته ام و به درد سرطان نگاه او مبتلا شدم...
و خدا قلم را برداشت.آبی را انتخاب کرد.کشیدوکشیدوکشید.صفحه سفید کاغذ حالا آبی شده بود.آن رابه سقف چسباند.حالا خانه من وتو میلیون ها موجود دیگر سقف دار شده است.من و تو دستانمان را در هم گره زدیم،رفتیم تا آن سقف عظیم بسیار نقش را به مناظره بنشینیم.ستاره ای را چیدم،در کوله پشتی ات گذاشتم.هنوز سایه لبخندت بر ستاره ای که نگذاشتی بچینم،مانده است.به خورشید آن،هیبت سرخ رو،که رسیدیم رو به او گفتیم:نمی گذاریم غروب کنی.به پشت سرمان نگاه کردیم،جای پای دوجفت کفش مانده بود،باد روی آنان بوسه می زد.به رسم سیندرلا یک لنگه از کفشمان را درآوردیم،تا شاهزاده ای از آسمان بیاید و ما را به هم رساند.حالا سالهاست من و تو نیستیم،من تنها در کنار ساحل قدم می زنم و موج ها جای پایم را پاک می کنند.خورشید درحال غروب است،به آسمان می نگرم.نه ردپاهایمان گم شده،لنگه کفش من هست اما لنگه کفش تو نیست.ای کاش به رسم سیندرلا وفا نکرده بودیم،چون همان شاهزاده آمد،کفش را در پای تو کرد و با خود به مرکز ایالت ناکجا آباد آسمان برد...
و واژه ها فریاد می کنند که
واژه ی فاصله را
از دایرت المعارف آقا و خانم "ع" حذف کنید
چون نگاه رو به یغمایش
هفت وجب
از ما بلندتر است!
پیرمرد دندان های مصنوعی اش رادر دهان

حرکت می داد.به آپارتمان ها و برج ها می نگریست ،به مغازه ها.عابران را رصد می کرد.پسران به او لبخند می زدندلبخند های یخ زده ومی گذشتند.دختران صورت خود را پر چین می کردند چین هایی که هیچ کدام شبیه صورت پیرمرد نبود.کودکان در دست مادر برای او زبانک در می آوردند.پیرمرد به دنبال یکی مثل خودش می گشت.اما پیدا نکرد،شهر،شهر بدون پیر ها شده بود دیگر جامه کلاسیک خود را در آورده بود.او ترجیح داد به برج ها نگاه کند.به گوشه ای نشست.دستش را روی گونه های شل وافتاده خود گذاشت.دستش مثل این بود که مشتی در شن ها فرو کرده باشی.مشغول شمردن تعداد طبقات برج شد.یک...دو...سه...سرش گیج رفت.خواست چین های صورتش را بشمارد اما کار سختی بود.پس سنش را شمرد.یک ...دو...سه...،نه تا هفتاد وشش خیلی فاصله است...

مترسک نگاهش را در امتداد دشت به حرکت در می آورد. سینه ریز طلایی خورشید بر گردنش آویخته شد. مغزش کاهی بود. اما مثل مغر آدم ها نبود. مغزش محل زندگی کسی بود. محل زندگی کبوتر سفید. کبوتر دم خور او بود. صبح ها می رفت و شب بر می گشت و مترسک را با لباسی چرکین در تنهایی و سکوت می گذاشت. تنها موسیقی ای که مترسک می شنید صدای باد بود. موسیقی ای که پر از ابهام های بی جواب است. صاحبش او را به طرف مغرب گذاشته بود. دوست داشت حتی برای یک بار هم که شده طلوع را ببیند. از دیدن سال ها غروب خسته شده بود. سینه کش خورشید به سمت پایین او را می آزرد. یعنی دوباره قرار است طلوع شود و او باز نمی تواند ببیند. اما منتظر بود ، منتظر کبوتر. مترسک می خواست ، ژست های عاشق ها را بگیرد. اما شب که شد کبوتر برگشت. او خواست بارو بندیل خود را جمع کند. اشک در چشمان مترسک حلقه زد. به کبوتر گفت : نرو ، من می خواهم مثل "پینوکیو" شوم ، راه بروم ، بیا" پدر ژپتو" من شو ، نرو ، به جای مغز ، در قلبم لانه کن. اینجا جا برای تو هست. بیا تو نفس بکش در قلبم. تا من هم بتوانم. من می خواهم نفس بکشم...
حالا اگر
خاکستر شعرهایت را
در، دریا میریزند
گریه نکن
حداقل ماهی ها آن را
تا گورستان اندیشه
تشییع خواهند کرد
علی
دریا مدت هاست سینه اش را روی ساحل می ساید وبا هیبت جنوبی خود امواج را به موج شکنها می کوبد.لباس آبی رنگ تری به تن میکند اما هیچ عابری نگاهش را چند لحظه به او نمی بخشد.نخل های کنار ساحل خسته از دلبری ورقاصی برای دریا از نفس افتاده اند.صیادان بدون هیچ توجهی سریع از دریا عبور می کنند.حرکت لنج روی آب برای دریا دیگر حکم بوسه ندارد بیشتر شبیه خنجری در قلب دریاست.مدت هاست جای پای هیچ عاشقی روی شن ها نمی ماند...چقدر تلخ داست قصه همیشگی عادت. براستی چرا دیگر کسی صدای دریا را نمی شنود!!!

تا دیشب چیزی نمانده است
وقتی عقرب های سرگردان
تو را به شفق می سپارند
و تو خود را زیر بال های چکاوک پنهان میکنی
تا دیگر لبخند یخ زده ات را نبینم
علی
تبلیغات 
